آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

جوجه های مامان

آرش برگشت به خونه

وقتی آرش از بیمارستان مرخص شد رفتیم خونه مامانم.واقعا به کمک احتیاج داشتم.خداییش مامانم حسابی بهمون میرسید.حتی نمیذاشت برای یه لیوان آبم از جام بلند شم. منم خیلی حالم خوب نبود.بخیه هام بدجور درد میکرد.هرچی بیشتر میگذشت بدتر میشد. نمیتونستم خیلی بشینم.این شیر خوردن آرشم دردسر شده بود.مجبور بودم طولانی مدت بشینم تا به شیر خوردن وادارش کنم.آخر سرم نتیجه نمیداد و فقط خودم اذیت میشدم. تقریبا دوازده روز بعد بود که کم کم بخیه هام بهتر شد و میتونستم خوب راه برم و بشینم.ولی بازم نمیتونستم کاری انجام بدم.با کوچیکترین فشاری که بهم میومد باز اذیت میشدم.این مدت  همش مامانمو دعا میکردم که این همه هوای من و آرشو داره.به خاطر زرد...
24 فروردين 1393

اولین مراقبت

رفتم بهداشت برای مراقبت بعد از زایمان.فقط پرسید کی زایمان کردی.چطوری زایمان کردی.بچه چند کیلو بود.دور سرش چند بود.فشارمم گرفت.اینارو تو پروندم یادداشت کرد!این چطور مراقبتیه نمیدونم. گفت بچه رو قد و وزن کردی.گفتم نه.گفت پونزده روزه باید مراقبت شه. اون روز دیر بود دکتر رفته بود.فرداش با مامانم رفتیم.هیجده روزه بود.خدا رو شکر همش خواب بود. وزنش شده بود چهار کیلو و صد و پنجاه.یعنی یک کیلو اضافه کرده بود.ولی صد و پنجاه گرم به خاطر لباساش کم کرد. قدشم شده بود پنجاه و پنج.قدش پنج سانت بلند شده. بردم دکترم دیدش گفت همه چی خوبه. پرسید چطور شیر میخوره.گفتم با شیشه.گفت اصلا نباید بهش شیشه بدی.با قاشق بده.روز ...
18 فروردين 1393

اولین دکتر رفتن آرش

به خاطر زردی به آرش قطره گیاهی میدادیم.خیلی به خودش میپیچید و قرمز میشد.از عوارض قطره نفخ و صدای شکم بود.میدیدم طفلکی روده هاش صدا میده.براش قطره ضد نفخ گرفتیم.قطره زردیشم قطع کردیم. ولی نفخ شکمش ادامه داشت.مامان گفت ببرینش دکتر.بردیمش دکتر معاینش کرد گفت اینا همش طبیعیه.زیاد بهش دارو ندین.فقط وقتی شکمش سفت شد بهش قطره بدین. گفت تو دهنش برفک زده.یه قطره براش نوشت.گفت زردیم نداره. فکر کنم خیلی بد مزس.بار اول همه بیست قطرشو ریختم تو قاشق یه دفعه بهش دادم بدجوری حالش بهم خورد.خیلی ترسیدم.همش اق میزد.قطره قطره میریزم تو دهنش میخوره ولی با یه حالتی میخوره.معلومه زورکی میخوره. کمیش مونده.زودتر تموم شه خوبه. ...
18 فروردين 1393

اولین مسافرت آرش

وقتی خونواده همسری اینجا بودن خیلی اصرار کردن که هفته بعدش ما بریم خونشون. من قصد رفتن نداشتم ولی همسری اصرار کرد بریم.گفتم این بچه هنوز خیلی کوچیکه.گفت نه دیگه بزرگ شده!!! به مامانم اینام گفتیم که اونام بیان.دوشنبه غروب رسیدیم.مامانم اینا دیر رسیدن.شب اومدن. به خاطر آرش زیاد بیرون نمیرفتیم.بعد از ظهر دوازدهم رفتیم نزدیک یه امامزاده.برگشتنی رفتیم زیارت کردیم.     هوا کمی سرد بود همش تو ماشین بودم.دخترا اومدن پیشم.تو ماشین گرم بود خستم شدم.به خاطر آرش چادر زدیم.منو دخترا همش تو چادر بودیم.البته همه رفتن پیاده روی.من نتونستم برم. برگشتنی رفتیم زیارت کردیم. این اولین زیارت آرش کوچولو بو...
18 فروردين 1393

بند ناف

بند ناف آرش زود شروع کرد به خشک شدن ولی نمیفتاد.مامانم همش میگفت چرا ناف این بچه نمیفته.میگفت مال من و خواهر برادرام یه هفته ای افتاده. یکی از فامیلامون گفت برا بچه هاش پودر بچه میزده نافشون یه هفته ای افتاده. آرش نه روزه بود که رو نافش پودر میریختم.روز بعدش دیدیم یه طرفش افتاده.ولی هنوز یه کوچولوش مونده بود.   شب بعدش شنبه شب اهورا اینا اومدن دیدن آرش.داشتم شلوار آرشو عوض میکردم که مامانم گفت نافش افتاده؟؟نگاش کردم گفتم نه.خوب نگاه کردم دیدم بندی که به نافش وصل بود به کمر شلوارش گیر کرده و نافش افتاده. بند ناف آرش تو یازده روزگی افتاد.(نه فروردین) ...
18 فروردين 1393

آرش

آرش کوچولو به روایت تصویر پنج روزگی هفت روزگی . . . ...
6 فروردين 1393

زردی و بستری در بیمارستان

شب مادرشوهرم پیشم موند.طفلی مامانم حسابی خسته بود.هرچند تو خونه استراحت نکرده بود.خونواده همسری اونجا بودن. قبل از ترخیصم گفتن باید دکتر بچه رو ببینه.از صبح احساس کردم کمی تو چشم آرش زرد شده.دکتر که اومد پرسید شیر میخوره.گفتم میک نمیزنه باید با قاشق بهش بدم!! براش آزمایش نوشت.کارای ترخیص خودم انجام شد.جواب آزمایش که اومد گفتن هم زردی داره هم چون میک نمیزنه بایدبستری شه. طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم بیرون زدم زیر گریه.هرکی منو میدید میگفت زردی که مهم نیست.گریه نداره. پنج شنبه  بیست و نهم آرشم بستری شد.   طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم...
6 فروردين 1393

من مادر شدم

سلام به دوستای عزیزم.قبل از هر چیز سال نو رو به همه تبریک میگم.ایشالا که سال خوبی برای همه باشه.همراه با لحظه های خوب و شاد. آرش کوچولوی من روز بیست و هشتم اسفند ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه موقع اذان ظهر در بیمارستان معتضدی به دنیا اومد. با وزن سه کیلو و صد و پنجاه گرم.قد پنجاه سانت و دور سر سی و نه. همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم. کسی به خودش زحمت نداده یه عکس خوب از پسر کوچولوم بگیره.همسری که فقط یه لحظه دیدش.اجازه ندادن بیاد تو بخش.تا شب همسریو ندیدم.تازه اونم رفتم پایین دیدمش.   این عکسم خودم گرفتم.شیر خورده بود همش رو صورتش مونده. همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم.ولی زایمانم سخت ب...
4 فروردين 1393

لحظه های پایانی اومدن آرش کوچولو

دکترم تو تعطیلات عید نیست.دیروزم روز آخری بود که مطب بود.منم رفتم پیشش ببینم تغییری تو وضعیتم بوجود اومده یا نه.آخه یکی دو روز بود یه دردای خیلی خفیف زیر دلم داشتم. معاینه کرد گفت بچه کمی پایین اومده.یک سانتم باز شده!! پرسیدم یعنی زودتر زایمان میکنم؟؟!!  گفت نه یه ده روزی طول میکشه.گفت لگنت خوبه ولی زایمانت سخته.ممکنه لکه بینی داشته باشی ولی نترس.مامانم ترسید.گفت واقعا سخته؟؟گفت بله که سخته.زایمان راحت نیست.مامانم گفت نمیشه سزارینش کنی.گفت بیمارستان خصوصی چرا ولی بخوام برای بیمارستان دولتی سزارین بنویسم اول پولمو  میگیرم.پونصد تومن حق دستمه!! خلاصه برگشتیم خونه.نصف شب دردام شروع شد.درد کمرم میگرفت و ول میکرد.زیر دلمم ...
27 اسفند 1392